سلام
حس کردم باز وقت نوشتن شده! آخرای اردیبهشت هست دقیق باشم 29. یعنی دوروز دیگه تولدمه و امسال برای تولدم هیچ حس خاصی ندارم. نمیدونم خوبه یا بد. به هر حال... (:
تصمیم هایی که میخواستم بگیرم رو گرفتم.
این ترم تموم میشه ترم تابستون هم دو تا درس باقی مونده رو میگیرم پروژه هزار و یک داستان رو هم تموم میکنم و از مهر میرم خونه.
مدیر هنرستانم دوساله داره اصرار میکنه که میخواد یه هنرستان غیرانتفاعی بزنه و انیمیشن بیاره و نیروی متخصص انیمیشن میخواد و ظاهرا من فقط هستم!
با کلی دل دل و پس و پیش کردن ماجرا تصمیم گرفتم که برم.
به دانشگاه گفتم فعلا یه سال نمیام تدریس. تصمیم برام سخت بود ولی خداروشکر دانشجو هام کار رو برام راحت کردند، خیلی درس نمیخونند و کار نمیکنند من رو هم سرد کردند.
همچنان کارم رو با شرکت حفظ میکنم اگه بتونم همچنان اجاره بدم، خونم رو اصفهان نگه میدارم که بتونم برم و بیام و پام از اصفهان بریده نشه. اینجاهم یه سریا واقعا دلشون نمیخواد من برم!
فکر میکنم امسال سال یکم عجیبی باشه. میگند سالی که نکوست از بهارش پیداست. امسال سه تا سریال های محبوبم که میشه گفت باهاشون بزرگ شدم تموم میشه. (,game of thrones supernatural, the big bang theory) و در مقایسش با زندگیم، میشه گفت، ممکنه بخشی از زندگی من هم داره تموم میشه و باید برم سراغ چیزایی جدید.
خلاصه که سالی عجیب در پیش است.
اتفاقات:
رفتن به نمایشگاه کتاب هرچند خود نمایشگاه از کیفیت خوبی برخوردار نبود ولی خوش گذشت...
یه روز تو دانشگاه بین کلاسامون فاصله افتاد یه لپتاپ گذاشتیم و فیلم ocean eight رو دیدیم خوش گذشت. عملا دانشگاه دست خودمونه ها!
توی کلاس تکنیک های انیمیشن اهنگای شاد میذاشتیم و کار میکردیم خوب بود.
وسایل های اتاقم رو مرتب کردم قراره مامان بابا امروز بیاند اصفهان و وسایل رو ببرند، کم کم دارم جمع میکنم برای مهر!
یه روز با هانیه و دوستاش (نرگس و سمیه) رفتیم استخر پرواز هیچکدوم درست شنا بلد نبودند، یادشون میدادم، خوش گذشت. قرار بود بازم بریم، دقیقا روزی که من خبر دادم که نمیتونم بیام رو برنامه ریختند و رفتند!
دیشب تولد نگین بودم، تم سبزابی و سفید و سرمه ای داده بود. تولد هم دخترونه بود. منم اون لباسم که حالت رومی داره رو پوشیدم با سوفیا و زهرا کلی رقصیدیم و مسخره بازی در اوردیم. براش یه بلیز کادو گرفتم. چند تا از دانشجو هامم تو تولد بودند.
میخوام امروز مامانمو برا تولدش سوپرایز کنم. (:
این فصل اخر سریال game of thrones رو به غیر از یه قسمتش بقیش رو روزای دوشنبه میرفتم خونه عمو با بچه ها میدیدیم که به طرز خفنی سر دو سه تا قسمتاش هی خالشون اینا میرسیدند و بهمون یکم کوفت میشد!
چند تا از کارامون چند تا جشنواره خیلی خوب رفتند، زلین، زاگرب، سئول، پرتغال. مهم ترینش زاگرب بود که کاری بود که خیلیش رو من انجام داده بودم. (:
Some of the world's greatest feats were accomplished by people not smart enugh to know they were impossible.
برچسب:
نویسنده: نیکان کریمی