مدتیه یکم آشوبم و مثل همیشه اینجا آرامش خیلی زیادی بهم میده
همه چی خوبه، همه چی دارم. ناشکری میکنم اگه بگم چیزی کمه.
ولی خب ظاهرا یوقتا هم میشه که آدم با وجود همه چی بازم احساس خوبی نداشته باشه...
دیروز تو راه برگشت از سپاهانشهر یکی از دانشجوهام باهام اومد. تا ایستگاه انقلاب با اتوبوس و مترو باهم بودیم. آناهیتا هم دقیقا حس های من رو داشت و اونم اوضاعش خوب بود ولی خوشحال نبود اونم مثل من هدفش رو گم کرده بود. به عنوان یه استاد سعی کردم آرومش کنم و حرفایی که بهش میزدم دقیقا چیزایی بود که باید خودم هم میشنیدم. البته نه این که هدفم رو گم کرده باشم، میدونم هدف دارم ولی انگار جرئت قدم گذاشتن توی مسیر رو ندارم. Let's face it میترسم...
این رو عمیقا میدونم که: باید برای رسیدن به جایی یه سری چیز ها رو پشت سر گذاشت. (نمیدونم این جمله از کیه) ولی میدونم درسته. فقط جرئت میخواد...
امروز تعطیله، صبح که بیدار شدم، خیابون خیلی سکوت بود. پنجره رو باز کردم، هوا ابر بود و همه جا آرامش خوبی داشت. اومدم پایین نشستم فیلم call me by your name رو دیدم. فهمیدم این چیزیه که من میخوام. منظورم موضوع اصلی نیست، اون زندگی با آرامشی که اونا توی طبیعت دارند... همینطوری که فیلم رو میدیدم یه نگاه کردم دورو بر خودم، نشستم و از پشت شیشه مانیتور به دنیا نگاه میکنم درصورتی که من سالمم، خدا همه چی بهم داده و میتونم پا بذارم بیرون و خودم بدون هیچ واسطه ای دنیا رو ببینم...
این هدفم بودم از همیشه. بیو اینستا نوشتم I love traveling در صورتی که تا الان که 23 سالمه خودم هیچجا با تصمیم خودم نرفتم. نه این که نشه، انگار نخواستم. از این ناراضی ام.
از این که به جای این که پاشم و برم دنیا رو بگردم نشستم و خودم رو درگیر چیزایی میکنم که میدونم برام ملاک نیست برام هدف نیست.
البته میدونی اگه تصمیم رو هم بگیرم، اگه بخوام برم، هستند موانعی که جلوم رو بگیرند مثل دانشگاه، مسئولیت کار، پول، این که کسی بهم بگه تو دختری نمیتونی... ولی خب کیه که مشکل نداشته باشه؟!
الان دو سه تومن جمع کردم به سختی جمع کردم، واسه یه سریا این خیلی پوله و واسه یه سریا هیچی هم نیست. برام مهم نیست هرچی هست، واقعا دلم نمیخواد الکی هدرش بدم واقعا دلم نمیخواد پولم بره سر خرید وسایل دلم میخواد خرج گشتن و دنیا دیدن بشه.
چند وقته دارم فکرمیکنم که دیگه اینجا کار نکنم و رها کنم ولی تصمیم درستی ندارم اگه رها کنم میخوام چکار کنم فقط میدونم
خستم...
And they tell me "girl you're so lucky"
"You've got the world in your hands"
But you know the world gets so heavy
You don't understand
And that's heavy
برچسب:
نویسنده: نیکان کریمی