میدونم معدنچی نیستم ولی برا یه دختر تو سن من این همه درگیری ذهنی زیاده...
میدونم اینجا بنویسم آسوده تر میشم. انگار دارم میسپارم به خدا و میدونم خودش درستش میکنه.
الان پوشیده بودم برم بیرون، یادم اومد هندزفری نیاوردم با خودم، برگشتم، موندم، نمیدونم برم یا نه...
دلم گرفته
امیدوارم از فشار کار باشه و وقتی همه چی آروم تر شد منم آروم تر بشم.
بغضم میگیره اما گریه نمیکنم میدونم درست میشه.
امیدوارم این همه تلاشم نتیجه بده و به چیزایی که واقعا میخوام برسم.
دلم میخواد با یکی حرف بزنم، درددل کنم ولی میبینم دردل هام به گله تبدیل میشه و نمیخوام گله کنم. شاید دلم میخواد یکی برام از زندگیه خودش بگه از شادیاش بگه از غماش بگه...
تنها بودن یکم گوشه گیرم کرده، دوست دارم، ولی تا همین حد بسه.
به خاطر شرایطم ارتباطم با دوستام خیلی کم شده همش تو محیط حرفه ای و کاری ام دلم میخواد برم بخندم...
میدونم وقتی هم همین کار رو کنم دلم میخواد برگردم تو محیط کاری.
میدونم پارتی و مهمونیای هرشب و جفنگ بازی من نیستم،
من، سیستم، دوربین، کتاب، فیلم و نجوم و ... هستم.
ولی دلم میخواد یجوری باشه که قدره داشته هامو بدونم حس میکنم دارم قدر نشناس میشم...
میخوام همیشه قدر شناس داشته هام باشم
خدایا مرسی که همه چی بهم دادی
دوستت دارم
برچسب:
نویسنده: نیکان کریمی