دی تموم شد. امتحان ها آخرشه. یدونه دیگه فردا (شنبه 6 بهمن) دارم و تمام...
این ترم سخت گذشت نه این که خودش سخت باشه بارفکریش اذیتم کرد. هنوز هم نمراتمون نیومده... انشالله که خوب میشه. گذشت و من موفق شدم.
تو اون یه هفته که امتحانام پشت سر هم بود کارا دفتر رو کم کردم. خوب بود ولی از الان تا قبل از عید کارا خیلی زیاده 13 تا کار رو باید اماده ارسال کنیم برا ارزیابی تهران.
امیدوارم که بتونم همشون رو به خوبی انجام بدیم...
جشنواره ها خوبند... انقدر زیاد شدند که من یکی که از دستم در رفته دیگه وقتی میگند فلان جشنواره راه پیدا کردید میگیم خب باشه (:
یه اتفاق جالب که افتاد این بود که پرتغال اگر اشتباه نکنم صدا رو از افکت جدا میخواست بجای صدای کار x صدای کار y رو براش ارسال کردیم و خوشش اومد گفت اونم بدید خوبه... ((:
تا باشه از این اشتباها.
یه مدت مشکلات گوارشی پیدا کردم از استرس ولی الان بهترم.
مامانم تو تلگرام کانال زده. خدایا من عاشق خانوادمم همیشه سالم نگهشون دار خیلی دوسشون دارم. خیلی ناراحت میشم یوقتا از این که پیششون نیستم ولی خب چه میشه کرد دیگه زندگیه...
باید زودتر برا ایندم تصمیم بگیرم با این که یه عالمه کار انجام دادم ولی من هنوز جای خودمو پیدا نکردم... این اذیتم میکنه دلیل خیلی از ناراحتی هام هم همینه... دلم میخواد تو همین سن بمونم وقتی نمیدونم برا ایندم دارم کجا میرم اذیتم میکنه...
معمولا هم انقد خسته میشم که حتی حوصله فکرکردن هم ندارم ببینم میخوام چکاره بشم.... خیلی کاراهست که میتونم انجام بدم ولی نمیدونم کدوم رو میخوام انجام بدم... همه چی مثل این شده که انگار دارم یه جسمی رو از یه فاصله خیلی نزدیک نگاه میکنم و نمیتونم روش فکوس کنم و محوه، کاش بشه یکم فاصله بگیرم تا همه چیو بهتر ببینم.
اینجا تنها جاییه که میتونم خودم باشم. خود واقعیم. دیگه جرئت نمیکنم تو اینستا استوری بذارم حالمو بگم. جرئت نمیکنم پیش دوستام حرفی بزنم. به غیر از یه نفر. مردم انقدر مشکلات دارند که نخواند حرفای کس دیگه رو بشنوند... اگر هم بشنوند با خودشون فکر میکنند...
دلم خواست بگم صفحه buried.by.time تو اینستا این مدت مورد علاقمه.
بهترین دوستم بهم یه سایت معرفی کرد که توش با خارجیا چت میکنی. یه مدت رفتم چند تا دوست خارجی پیدا کردم. اسم یکی دوستام Diego هست که بیشتر بهش پیام میدم یه اقا که بزرگتر از منه و یه پسر و یه دختر داره. فهمیدم زبانم خوبه خوشحالم. (:
الان به یه چیز با مزه فکرکردم... یه روز اگه بچه دار بشم و بچم این وبلاگ رو از مامانش پیدا کنه چه بامزه میشه...
برچسب:
نویسنده: نیکان کریمی