سال 1398 شروع شد. شروع سختی برای ایران داشت با اونهمه سیل و طغیان و ... ولی شروع خوبی برای من داشت.
کل 13 روز تعطیلات رو گلپا خونه بودم. به غیر از این که دلم میخواست یه بار برم چشمه خضر و یه بارم برم غار ولی بخاطر بارون شدید نتونستم همه اتفاقایی که دلم میخواست بیفته افتاد...
اتفاقات:
عید نصف شب بود، یک و بیست و خرده ای. همونجوری که دوست دارم. با این تفاوت که امسال نیم ساعت قبل تحویل تو جام بودم و موقع تحویل سال در آرامش و خواب و بیداری بودم. صدای تحویل که از تلوزیون اومد از تخت اومدم پایین و روبوسی و این صحبت ها بعدش رفتم خوابیدم باز...
کلی عید دیدنی رفتیم، کلی عید دیدنیمون اومدند. خانواده مامان - خاله های بابا - دوستای خانوادگی (که فکرنمیکردم بیان!)
یه شب ریحانه اینا رو نگه داشتیم و تا 5 حرف زدیم.
یه روز با دو تا سمیه ها رفتیم خونه رضوان. کلــــی چرت و پرت گفتیم و خندیدیم.
واقعا نیاز داشتم. خیلی وقت بود از جو یه سری دوست های بی شیله پیله و خاکی دور بودم. از حرفای خاله زنکی... هرچند بیشتر شنونده بودم ولی خوب بود که تو دنیای واقعی قرار داشتم.
مامانم اعلام کرد که تا جایی که بتونه روسری و شال سر نمیکنه دیگه...
یه روز من و مرتضی رفتیم تا گلستان کوه. برف بود تا نزدیکای زانو ولی کاپشن نپوشیدم، هوا سرد بود ولی ابر بود و باد نمیومد. عکسای قشنگی گرفتیم.
کلی از کار و درس و زندگی حرف زدیم ولی کاشکی کمتر از کار و سختیا حرف میزدم. اونجا بود که فهمیدم سال 97 دیدم رو یکم منفی کرده بود انگار من اون زهرایی که قبل تر بودم، نبودم! و باید این رو تغییر بدم. ):
با دایی اینا کلی بازی کردیم. پانتومیم، بغلی بگیر، تاپ تاپ خمیر... خوش گذشت.
امیرحسین (پسرداییم 12ساله) کلی بوسم کرد و کلی بغلش کردم.
یه روز با مامان رفتیم دورهمی گروه شعرشون. فهمیدم دنیا چقدر کوچیکه!
عیدی هم خوب گرفتم.
شبا فیلم میدیدیم (فیلمای تکراری، mission impissible, game of thrones, your name, constantine و ...) صبح ها تا 11 خواب بودم.
یکم کارای پروژه دانشگاه رو انجام دادم ولی عموما به هیچی میگذروندم. (:
غرقاب رفتیم، کوچ ری رفتیم.
یه روز دو سه ساعت رفتم پارک ساحلی و کلی اهنگ گوش کردم و راه رفتم و با خودم حرف زدم .....
تا دیروز که اومدم اصفهان و الان که نشستم دارم تایپ میکنم.
1398 مرسی که قراره برام یه سال فوق العاده باشی.
برچسب:
نویسنده: نیکان کریمی